میدونی چرا وقتی گریه میکنی چشمت رو می بندی؟
وقتی میخوای بخندی،وقتی میخوای کسی رو ببوسی وقتی میخوای تو رویا بری
چشمت رو می بندی؟ چون قشنگترین چیزای این دنیا دیدنی نیستند
ادامه مطلب
این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ... و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ... تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ، اولین مهمان تنهایی هایم بودی... روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود... زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم... هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ... دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم.... تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...
به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد... اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود... و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم... با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم... هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد دارند و با هیچ می میرند!
من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق
مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و
در اخرین لحظه دیدار به چشمانت نگاه کردم و گفتم بدان اسمان قلبم
با تو یا بی تو بهاریست همان لبخندی که توان را از من می ربود بر لبانت
زینت بست.... و به ارامی از من فاصله گرفتی بی هیچ کلامی.
من خاموش به تو نگاه می کردم و در دل با خود می گفتم :ای کاش این قامت
نحیف لحظه ای فقط لحظه ای می اندیشید که
اسمان بهاری یعنی ابر
باران رعد وبرق و طوفان ناگهانی
و این جمله ،جمله ای
بود بدتر از هر خواهش
برای ماندن و تمنایی
بود برای با او بودن.

دیشب داشتم تو گورستان عشق قدم میزدم خیلی تعجب
کردم تا چشم کار می کرد قبر بود . پیش خودم گفتم
یعنی این قدر قلب شکسته وجود داره ؟؟ همین طور
که می رفتم متوجه یک دل شدم انگار تازه خاک شده
بود . جلو رفتم و دیدم روی سنگ قبر چند تا برگ
افتاده کنار قبر نشستم و براش دعا کردم وقتی برگ ها
را کنار زدم دیدم .... اون دل همون کسی بود که
باعث شده بود دل من خیلی پیش ها بمیره















